|
شازده شرقی رکوئیمی برای زندگی
|
سلام! حال آقای "جینگلز" خوب است...
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
چه اسفندها... آه! چه اسفندها دود کردیم! برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می رسی از همین راه!
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
توانا بود هرکه دانا بود... واقعاً؟!
[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
ما بچه نداریم، من و سیمین؛
بسیار خوب، این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می کند... چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن؛ نشسته ای به کاری و روزی است خوش و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفته ی آن زن می افتی -دخترخاله ی مادرم- که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: - تو شهر، بچه ها، توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید... و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است؛ اما چه فرق می کند؟ چه چهل متر، چه چهل هزار متر؛ وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! ![]() پی نوشت: - "سنگی بر گوری" نوشته ی "جلال آل احمد"- نشر خرم - ص 7 و 8 - هفت روز از کوچ "سیمین دانشور" می گذرد و این روزها تلخی کلام جلال با جمله ی میخکوب کننده ی آغازین این کتاب، رنج مضاعف می شود... - می بینی که چطور بزرگترهایمان یکی یکی ما را تنها می گذارند؟! برچسبها: جلال آل احمد, سیمین دانشور, سووشون, سنگی بر گوری, مرگ [ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
من نگران قضاوت دیگران بودم او خودش را از بند قضاوت آزاد کرده بود من با تصویری زندگی می کردم که می خواستم دیگران از من ببینند و او بی تصویر زندگی می کرد...
برچسبها: زندگی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها, رضا قاسمی, آزادی [ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
من نمی توانم باور کنم
برچسبها: رسول یونان, احمق ما مرده ایم, اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, مرگ [ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
می گویی: سالی پانصد هزار تومن به بانک می دی و بعد از بیست سال، چهار و نیم میلیون تومن ماهیانه تا پایان عمر دریافت می کنی!
پی نوشت: برچسبها: تجاوز, هویت, آزادی, شهروند, سکوت [ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
گفت: باید خطر کرد؛ تنها هنگامی معجزه ی زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد...
برچسبها: کنار رود پیدرا نشستم و گریستم, پائولو کوئلیو, خطر, معجزه [ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 0:2 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
هنگامی که در شهری عظیم، بیگانه ام
برچسبها: مسافر, جبران خلیل جبران, ماری هسکل [ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 0:1 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
موشی در خانه تله موشی دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛ پی نوشت: برچسبها: تله موش, رومن گاری, خداحافظ گری کوپر [ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 3:6 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
خود را به علی چپ ترین کوچه ی دنیا زده ام به سراغم نیا تا نخواهم پیدا نخواهم شد! پی نوشت: برچسبها: کوچه علی چپ, شازده شرقی [ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
نمی دونم حوصله شنیدن و خوندن حرفها و نوشته هام رو داری یا نه؟!
برچسبها: آدم, غرق شدن [ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
گفت: پی نوشت: برچسبها: من گنجشک نیستم, مصطفی مستور [ جمعه 11 آذر1390 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد؛ خوشگل و پولدار؛ قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم؛ با يك كوروت كروكي جگري؛ تنها اشكالش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت! قبول نكردم. راستش تحملش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس! خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس؛ قرار بود دو دختر دوقلو داشته باشيم؛ اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته مي شود، گفتم حرفش را هم نزنيد! بعد قرار شد كلوديا زنم باشد؛ با دو پسر؛ قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم؛ توي دخمه اي عينهو قبر! اما كسي تصادف نكند؛ كسي سرطان نگيرد؛ قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است؛ اما من اهميتي نمي دهم؛ مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد؛ با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نمي دانند...
پی نوشت:
- "پرسه در حوالی زندگی" به روایت مصطفی مستور، عکس از مارسین گورسکی- Marcin Goroski- از لهستان - صفحه 7 همین کتاب ... - با تشکر از "مسافر کوچولو در 0098" که مرا مهمان خواندن این کتاب کرد؛ - در زندگی وقت هایی هست که دوست داری هیچ گاه تمام نشوند ... برچسبها: پرسه در حوالی زندگی, مصطفی مستور, زندگی [ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ]
[ ]
|
|