تبليغاتX
شازده شرقی

شازده شرقی
رکوئیمی برای زندگی

سلام! حال آقای "جینگلز" خوب است...
با آنکه 51 روز پیش در Neverland، با ناسپاسی تمام کف پای چپت را رویش گذاشتی و له اش کردی!
باورش سخت است اما باور کن حال آقای جینگلز، الان خوب خوب است!
و این را مدیون "جان" هستم که در میان حیرت و چشمان از حدقه بیرون زده ام، آقای "جینگلز" را در میان دستانش گرفت و در او دمید!
بعد از این اتفاق "جان" در نظر من برای همیشه نشانه ای از ظهور دوباره ی مسیح بر روی زمین است؛ اعتقاد نداشته ام را دوباره بازیافته ام، لبخند می زنم و ...
اما هیچ وقت نمی توانم تو را و کار آن روزت را فراموش کنم؛
می دانی؟ آخر احمقانه ترین و ابلهانه ترین راه ماندگار شدن را انتخاب کردی:
له کردن آقای "جینگلز"!


پی نوشت:
- در زندگی چندین و چند ساله ی ما آدم های کم طاقت و ناسپاس، هستند آقای جینگلزهایی که کارشان نشاندن گاه به گاه مروارید نایاب لبخند بر روی لبانمان است...
- ما را چه می شود؟ که همه چیز را به چوب معامله سنجیده ایم؛
ما آدم های داد و ستدکار که عیار پایین روح و جانمان هماره کار دستمان می دهد و نابخردانه آن می کنیم که نباید؛
و فکر کنید اگر زمین خدا خالی از حضور "جان" ها بود؟
- مرا صاحب محزون و گمگشته ی "زمین سخت و خشک روح" نامیده اند که پس از تلاش و تجسسی نافرجام در ضمیر ناکجاآبادم، بی حاصل و دسترنج به حال خود رهایم کرده اند!
از این بابت متأسفم؛
- سرودن شکوه و گلایه و دردنامه، پیشه ی ازلی و ابدی مردمان این مرز و بوم بوده و هست و من بنای تراوش دوباره ی رنج نامه ای از این دست ندارم که اگر چنین بود کوبش سهمگین واژگان این روح خشک و سخت ضمیر، پیش تر و بیش تر از این روح و جان و دل خواب آلوده ی تو را صد البته آزرده و نه بیدار می ساخت!

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه!


پی نوشت:
-می لرزیدم و تو فکر می کردی من سردم است...
-چه اسفندها کشتیم تا به این بامداد اردیبهشتی رسیدیم:
این بامدادگان اردیبهشتی ماندگار

[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
توانا بود هرکه دانا بود...
واقعاً؟!


پی نوشت:
حرف مفت است...

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
ما بچه نداریم، من و سیمین؛
بسیار خوب، این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می کند...
چهارده سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده ایم و به نگاه و گاهی با به روی خود نیاوردن؛
نشسته ای به کاری و روزی است خوش و دور برداشته ای که هنوز کله ات کار می کند و یک مرتبه احساس می کنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفته ی آن زن می افتی -دخترخاله ی مادرم- که نمی دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که:
- تو شهر، بچه ها، توی خانه های فسقلی نمی توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته اید...
و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است؛ اما چه فرق می کند؟
چه چهل متر، چه چهل هزار متر؛ وقتی خالی است، خالی است دیگر.
واقعیت یعنی همین!


پی نوشت:
- "سنگی بر گوری" نوشته ی "جلال آل احمد"- نشر خرم - ص 7 و 8
- هفت روز از کوچ "سیمین دانشور" می گذرد و این روزها تلخی کلام جلال با جمله ی میخکوب کننده ی آغازین این کتاب، رنج مضاعف می شود...
- می بینی که چطور بزرگترهایمان یکی یکی ما را تنها می گذارند؟!


برچسب‌ها: جلال آل احمد, سیمین دانشور, سووشون, سنگی بر گوری, مرگ
[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
من نگران قضاوت دیگران بودم
او خودش را از بند قضاوت آزاد کرده بود
من با تصویری زندگی می کردم که می خواستم دیگران از من ببینند
و او بی تصویر زندگی می کرد...


پی نوشت:
- "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوشته ی "رضا قاسمی" - نشر نیلوفر - ص 126
- من به حالت غبطه می خورم!


برچسب‌ها: زندگی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها, رضا قاسمی, آزادی
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

من نمی توانم باور کنم
فکر می کنم همه اش خواب می بینم
آخر چطور ممکن است؟ مگر می شود از دیوارها عبور کرد،
یا از آب گذشت و خیس نشد؟!
ما تمام این کارها را کردیم،
حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم
- احمق! ما مرده ایم...


پی نوشت:
- داستان "ناممکن" از کتاب "احمق! ما مرده ایم" نوشته ی "رسول یونان" - نشر مشکی - ص 17
- مینی مال نوشته های رسول یونان را آنقدرها دوست دارم که شام تولد "جواد حیدریان" با آن معجون مرگ آور سوسیس بندری و همبرگرش و رسول که با حال نذار آن شبش ما را پای سفره ی همچون شامی همراهی کرد!
- تصویر دو سرباز، آسوده و لم داده روی نیمکت بوستان و رسول نشسته در بین شان، هر سه با لبخندی دوربین "صادق چناری" را نشانه رفته اند؛
- آن شب از رسول یونان پرسیدم آن سربازها تو را می شناختند؟ گفت: نه! اما من آن ها را می شناختم...
+ به افتخار "اصغر فرهادی" عزیز که همه ی ما ایرانی ها را در بزرگترین اتفاق سینمایی دنیا شریک و سهیم کرد...


برچسب‌ها: رسول یونان, احمق ما مرده ایم, اصغر فرهادی, جدایی نادر از سیمین, مرگ
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

می گویی: سالی پانصد هزار تومن به بانک می دی و بعد از بیست سال، چهار و نیم میلیون تومن ماهیانه تا پایان عمر دریافت می کنی!
و بعد با ذوق و هیجان به چشمانم خیره می شوی و می گویی: این عالیه!
نگاهت می کنم...
می گویم: طرح خوبیه اما نه تو این مملکت!
با اعتراض می گویی: برای منی که آینده ی خودم رو در خارج از این مملکت نمی بینم خیلی هم خوبه!
و من باز نگاهت می کنم...
حرف هایت را ادامه می دهی و من به این فکر می کنم که تو فقط بیست و سه سال از زندگی ات گذشته است؛
می گویم: این طرح واسه مملکتیه که می تونه از حالا ثبات بیست سال آینده ی حاکمیت و موجودیت خودش رو برای شهروندانش تضمین و تأمین کنه؛
اما تو لزومی برای تأیید و پذیرش گفته هایم نداری؛
حق با توست...
ادامه نمی دهم، سکوت می کنم و در دل می گویم: بگذریم!

 

پی نوشت:
- بگذریم از محاسبات فیثاغورثی این طرح!
- بگذریم از معنی شهروند و تعاریف رایج حقوق شهروندی
- بگذریم از مفهوم مشارکت و سهیم بودن بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی
- بگذریم از گسترش فهم و آگاهی
- بگذریم از هویت ملی و فرهنگی
- بگذریم از آزادی
- بگذریم از استقلال
- بگذریم از هزاران واژگانی که سال ها در دهان چرخانده شد، سال ها به زبان آمد و سال ها به قلم کشیده شد تا همه شان ذبح شوند، تا همه شان سلاخی شوند؛
- و بگذریم از نسلی که با این تفکر، با این ایده و طرح و آینده نگری تحقیر شد، گم شد، حبس شد، به دار آویخته شد، کشته شد!
- می بینید که چه آرام و فجیع به کودک درون همه مان تجاوز کرده اند؟! 


برچسب‌ها: تجاوز, هویت, آزادی, شهروند, سکوت
[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
گفت: باید خطر کرد؛ تنها هنگامی معجزه ی زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد...


پی نوشت:
- "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم" اثر پائولو کوئلیو  - نشر کاروان - ص 27
- بدبخت کسی که می ترسد خطر کند...


برچسب‌ها: کنار رود پیدرا نشستم و گریستم, پائولو کوئلیو, خطر, معجزه
[ پنجشنبه 27 بهمن1390 ] [ 0:2 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

هنگامی که در شهری عظیم، بیگانه ام
دوست دارم در اتاق های گوناگون بخوابم
در مکان های گوناگون غذا بخورم
در خیابان های ناشناخته قدم بزنم
و گذر مردمان ناشناخته را نظاره کنم
مسافر ِتنها بودن را دوست دارم...


پی نوشت:
- نامه ای از "جبران خلیل جبران" به "ماری هسکل" 16 می 1911 میلادی
- زندگی مملو از نمی دانم های بسیاری است برای دانسته شدن! اما اعتراف می کنم:
"کاش هرگز نمی دانستم"


برچسب‌ها: مسافر, جبران خلیل جبران, ماری هسکل
[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 0:1 قبل از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

موشی در خانه تله موشی دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند: تله موش، مشکل توست، به ما ربطی ندارد؛
ماری در تله افتاد و زن خانه را گزید...
از مرغ برایش سوپ درست کردند 
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند
و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست...

پی نوشت:
- حکایتی که پیوسته بجاست؛
- اگر "رومن گاری" از قضای روزگار، فردی فرهیخته و روشنفکر نبود شاید "لنی" می شد؛
"خداحافظ گری کوپر" رومن گاری را حتماً بخوانید ...


برچسب‌ها: تله موش, رومن گاری, خداحافظ گری کوپر
[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
گفت: خب آخه داره یه چیزی رو ازم پنهون می کنه!
گفتم: خب اینکه ناراحتی نداره، تو هم یه چیزی رو ازش پنهون کن ...


پی نوشت:
دوستی می گفت زندگی اجتماعی ما آدم ها این روزها از هم گسیخته تر از آن شده که بگوییم برای بهبود شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعه، هرکسی باید از خودش شروع کند!


برچسب‌ها: پنهان, آدم, جامعه
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 3:6 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
خود را به علی چپ ترین کوچه ی دنیا زده ام
به سراغم نیا
تا نخواهم پیدا نخواهم شد!

پی نوشت:
- به بهانه ی آغاز ششمین سال آشنایی با شازده شرقی


برچسب‌ها: کوچه علی چپ, شازده شرقی
[ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

نمی دونم حوصله شنیدن و خوندن حرفها و نوشته هام رو داری یا نه؟!
ولی اگه خواستی بشنوی و بخونی، دوست دارم سر فرصت و حوصله بشنوی و بخونیش؛
می دونی مشکل خیلی از ما آدم ها چیه؟ می خوام با یه مثال برات بگم:
درون هر کدوم از ما آدم ها شبیه یه استخره،
با اندازه و ژرفای مختلف و متفاوت،
ما آدم ها وقتی به هم می رسیم -بیشتر بدون شناخت از عمق و بعد ِ استخر درونِ طرف مقابل- دوست داریم شیرجه بزنیم توی همدیگه!
اگه قانون و قواعد شنا رو بلد باشیم که شروع می کنیم به شنا کردن،
اگه هم بلد نباشیم تلاش می کنیم توی قسمت کم عمقش به آبتنی کردن بسنده کنیم!
ولی بیشتر ما آدم ها جزو دسته ی سوم هستیم:
آدم هایی که شنا کردن بلد نیستیم و دوست داریم به قسمت پر عمق و ناشناخته ی این استخر قدم بذاریم!
و امان از اون لحظه و دقیقه و ساعت،
واسه اینکه غرق نشیم اینقدر دست و پا می زنیم تا همه ی لجن هایی که ته اون استخر، روزها و ماه ها و سال ها جا خوش کرده بودند، دوباره به حرکت در می یان و در نهایت توی اون غرقابی که درست کردیم غرق می شیم...
آره! ما آدم ها استعداد بالقوه ای در غرق شدن داریم!
دل بعضی از ما آدم ها اندازه یه حوضچه ست،
دل بعضی مون استخره و دل بعضی دیگه یه دریاست؛
کاش قانون روبرو شدن با هر کدوم رو بلد باشیم...


پی نوشت:
- دلم یک دنیا حرف زدن می خواهد اما مجالش برایم کم است؛ گاهی زمان فرصتی نمی دهد، گاهی آدم ها؛
ما آدم ها خیلی زود ظرف وجودمان لبریز می شود برای همین آدم های بسیار کمی هستند که هر وقت به شان می رسی ظرفی برای شنیدن دارند...
-چه کنیم دیگر؟! به قول یکی از دوستان "ما همچین آدم هایی هستیم!"


برچسب‌ها: آدم, غرق شدن
[ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]

گفت:
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی،
پس خفه شو و به بازی ادامه بده...

پی نوشت:
- فرصتک های گاه و بی گاه این روزها را با "من گنجشک نیستم" مصطفی مستور سر می کنم:
...سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام؛ بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند؛
لابد می توانند؛ من نمی توانم...
- دوست دارم آنچه را که می خوانم با دوستانم شریک باشم؛ دوستانی که مشتاق خواندن اند و انگیزه ای برای کماکان بودن و نوشتنم.


برچسب‌ها: من گنجشک نیستم, مصطفی مستور
[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد؛ خوشگل و پولدار؛ قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم؛ با يك كوروت كروكي جگري؛ تنها اشكالش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت! قبول نكردم. راستش تحملش را نداشتم.
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند: پاريس! خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس؛ قرار بود دو دختر دوقلو داشته باشيم؛ اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته مي شود، گفتم حرفش را هم نزنيد!
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد؛ با دو پسر؛ قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم؛ توي دخمه اي عينهو قبر! اما كسي تصادف نكند؛ كسي سرطان نگيرد؛ قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است؛ اما من اهميتي نمي دهم؛ مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد؛ با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نمي دانند...
 

 

 



 

پی نوشت:
- "پرسه در حوالی زندگی" به روایت مصطفی مستور، عکس از مارسین گورسکی- Marcin Goroski- از لهستان - صفحه 7 همین کتاب ...
- با تشکر از "مسافر کوچولو در 0098" که مرا مهمان خواندن این کتاب کرد؛
- در زندگی وقت هایی هست که دوست داری هیچ گاه تمام نشوند ...

برچسب‌ها: پرسه در حوالی زندگی, مصطفی مستور, زندگی
[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ شازده شرقی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

استامینوفن‌ چاره نمی کند
سرم، درد فکرهای سنگین دارد